تبليغاتX
خاطرات
چیز مهمی نیست.برای همه هم فکر نکنم جالب باشه...

بچه ها به دلایلی من دیگه تا چند وقت اپ نمیکنم.به زودی بر میگردم.خبرتون میکنم.دلم واسه همتون تنگ میشه...
نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 10:48 | لینک  | 

سلام به همگی.ببخشید که چند وقتی بود که اپ نکرده بودم.مرسی که با این حال باز هم به من سر میزدین.امیدوارم که حال همتون خوب باشه.من هم خوبم.این چند وقته اتفاق خاصی نیفتاده بود که بخوام بنویسم.

اردوی همدانمون کنسل شد.به جاش داریم میریم یزد.چقدر با بچه ها حرف بزنیم!!!!امیدوارم خوش بگذره.

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 18:44 | لینک  | 

 

سلام دوباره به همگی.خوبید؟من هم خوبم اما به خاطر مشکلی که الان براتون تعریف میکنم عصبانی و شرمنده هستم.وای از ادم های دو به هم زن...

دیروز توی مدرسه دوستم بهم گفت که از طرف من یکسری عکس و فحش واسش ایمیل شده.من هم هر چی فکر کردم یادم نیومد که واسه ی کسی ایمیل زده باشم اوون هم فحش!به خاطر همین حسابی رفتم تو فکر که یعنی کار کی میتونه باشه.از بقیه ی add list ام هم پرسیدم.هیچ کس دیگه از طرف من ایمیلی دریافت نکرده بود.اخه چرا فقط واسه ی شکیلا فرستاده؟من هم از بین همه ی کسانی که میشناسم و میشناختم password ام رو به کسی نداده بودم به جز دو نفر.یکی که خواهرم که خودش فهمید.اوون یکی هم کسی که خیلی بهش اعتماد دارم.هر چقدر از خواهرم پرسیدم اوون گفت که این کار رو نکرده.من هم از همه جا بی خبر به ........ شک کردم.حسابی از دستش عصبانی بودم.اخه چرا؟بعد از خود........پرسیدم.اوون هم گفت که این کار رو نکرده.نمیدونید چه حالی داشتم.نه به خاطر اوون ایمیل به خاطر اینکه کسی رو که خیلی دوستش داشتم و بهش خیلی خیلی اعتماد داشتم این کار رو بدون اجازه ی من کرده.حالا اوون دوستم رو بی خیال به درک!!!

حالا جالب میدونید چی شد؟

امروز که من رفتم مدرسه دوستم که دید من خیلی ناراحت هستم گفت که باهام شوخی کرده و توقع نداشته که همچون عکس العملی نشون بدم.!!!من هم حسابی جا خورده بودم.یعنی اوون اصلا مغز نداره؟

حالا .........من شرمنده هستم.واقعا معذرت میخوام.

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 16:34 | لینک  | 

سلام.امتحان ها رو بد ندادم.دیروز هم کارنامه ها رو دادند.خوب بود.ولی نمیدونم چرا وقتی نوبت به رد کردن لیست ها میشه معلم ها هم چشماشون چپ میشه.من تاریخم رو ۱۹ شده بودم ولی کارناممو که گرفتم نوشته بود تاریخ:۱۷!!البته رفتم به معلمم گفتم قبول کرد که شنبه ببرم و واسم درستش کنه.دوستم هم امروز نیومده بود.فکر کنم کارنامشو خراب کرده بوده و مامانش گفته بوده نری مدرسه سنگین تری...

اوضاع بقیه ی کارهام هم خوبه.فقط نمیدونم چرا احساس میکنم مخم داره میترکه.یعنی دیگه کار از کار گذشته و ترکیده و باید خرده ریز های مغزم رو از روی زمین جمع کنم!!!ایم اشکال از خودمه چون بقیه ی دوست هام هم این احساس رو دارند و هممون خلاصه پاک قاطی کردیم.همین جا از خدا برای خودم و دوستام تقاضای شفا میکنم.شما هم دعاتون رو از ما دریغ نکنید.فعلا...

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 15:40 | لینک  | 

سلام.امیدوارم حالتون خوب باشه.من هم خوب هستم.از درس و مدرسه که هیچ خبری نیست.هنوز بعد از امتحان ها معلم ها شروع نکردند که درس جدید بدهند.این چند روزه هم که با دوستام به هیئت نزدیک خونمون میرفتم و چایی تعارف میکردیم.خوش گذشت.اخه چرا دختر ها نمیرن دسته؟؟؟اه...اخه من دسته دوست دارم.از بچگی هم دوست داشتم.مخصوصا صدای طبل و سنج رو.خیلی با حاله.

من شنبه و یکشنبه مدرسه غایب شدم.خیلی حال داد.شنبه که با بچه ها رفتیم اسکی.یکشنبه هم همینجوری نرفتم.چهارشنبه که با تاخیر رفتم مدرسه ناظممون خانم تفضلی گفت که به مامانت بگو بیاد غیبتت رو موجه کنه.مامانم که اومد گفت که پردیس مریض بوده که نتونسته بیاد.تفضلی هم فهمید که داریم دروغ میگیم ولی خب اصلا اگه بگیم نخواستیم بیایم مدرسه مگه فوقش چی میشه؟

دیروز بارون اومد.چقدر قشنگ بود.هوا خیلی دیروز خوب بود.بر عکس امروز.باد شدید میومد.صبح که یک ربع دم در منتظر سرویس شدم.رسیدم به مدرسه به خاطر همون غیبت شنبه ریاضی ام را ننوشته بودم.نشستم از روی دوستم نوشتم که یه وقت چشم نخوره همش اشتباه بود!!به جز زنگ ریاضی که درسمون یکم سخت بود بقیه ی روز رو با بچه ها خندیدیم و حرف زدیم.خیلی خوش گذشت...

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 14:3 | لینک  | 

سلام به همگی.ببخشید که دیر اپ کردم اخه خوشبختانه امتحان ها همین امروز بالاخره تموم شد.بد نبود.یعنی بیشترش رو بجز تاریخ خوب دادم.هنوز هم اعلام نکرده اند که کارنامه هامون رو کی میدند.مدرسه ی ما توی بهمن اون هایی رو که معدلشون بالای ۵۰/۱۹ شده باشه رو اردو میبرند مسافرت.پارسال اصفهان بود ولی مثل اینکه امسال میخواهیم بریم همدان.اخه چرا همدان اوون هم توی وسط بهمن؟یخ میزنیم که.ما پیشنهاد دادیم که بریم بوشهر یا اهواز.این جوری به نظر من بیشتر خوش میگذره چون من تا حالا جنوب ایران هم نرفتم.خلاصه چه خوب شد که بالاخره امتحانهامون تموم شد.نه؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 14:12 | لینک  | 

گفتی میرم و تنهات میگذارم

میرم و تو رویاهات جات میگذارم

رفتی و هر شب تو رویاهام

بی تو قدم روی جای پات میگذارم

بی تو دیگه ستاره ها کم سو شدند

چشمام دیگه با رفتنت گریون شدند

بی تو دیگه چشمهای من به روت بسته شده

دلم دیگه از فکر کردن به خنده هات خسته شده

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 13:32 | لینک  | 

سلام به همگی.من همیشه بعد از این جمله میگفتم من خوبم.ولی الان اصلا حالم خوب نیست.یکی یه حرفی بهم زد که حسابی به هم ریختم.متاسفانه این جا واستون نمیتونم تعریف کنم چرا.فقط ازتون میخوام وقتی دارید واسه خودتون دعا میکنید منو هم یادتون نره.ممنونم.
نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 22:2 | لینک  | 

سلام.امیدوارم حالتون خوب باشه.من هم خوبم.هیچ خبر خاصی نیست.امتحان ها شروع شده و باید عین خر بخوانم.ولی کلا خوش میگذره.

دایی امیر این رسمش نبود که بی خدافظی برید ها.ناراحت شدم.یعنی رفت تا ۶ سال دیگه؟

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 14:57 | لینک  | 

سلام به همگی دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه.من هم خوبم.امروز اول از همه میخوام از معلم فیزیکمون به خاطر زحماتی که میکشد تشکر کنم.خیلی معلم توپی هست.من هم خیلی دوسش دارم.بچه ها نمیدونید مدرسه یه فازی میده که نگو و نپرس.دوستم یک دفتر ۱۰۰ برگ بزرگ داره که از صفحه ی ۱ تا صفحه ی ۱۰۰ یه فال هایی نوشته چرت و پرت.اینقدر حال میده.همه هم باور میکنند.خلاصه خیلی جالبه.امروز جلسه ی مادر ها ی محترم گرامی بود که ما نشسته بودیم توی راهرو و داشتیم میخندیدیم که یه دفعه یه خانمه با پاشنه فکر کنم ۱۵-۱۶ سانتی از اون پله ها به زور خودشو رسوند بالا اخه سالن اجتماعات و از شانس خوش ما کلاسمون طبقه ی سوم هستند.خلاصه این خانمه اومد و دوست من که هرهر داشت می خندید نمی دونم چی شد که به این خانمه سلام کرد.زنه هم یه عینک افتابی گنده روی صورتش بود.با کلی عشوه و ناز عینک رو برداشت و یه لبخند ملیح زد و گفت مگه شما منو میشناسی؟دوست من هم که فکر نمیکرد خانمه جوابشو بده زبونش بند اوومده بود.خانمه با اوون کفش هاش اومد پیش ما و دو لا شد و گیر داد که مگه منو شما ها میشناسید.من هم به خاطر این که خودمو تخلیه کنم زدم تو سر دلارام دوستم و بلند گفتم دلارام خاک تو سرت سلام کردن هم به تو نیومده.خانمه که هموون جوری داشت ما رو نگاه میکرد دوباره عینکشو زد و گفت:حالا اشکالی نداره ولی بهتون بگم که واسه دختر خوب نیست که روی زمین بشینه.خدا نکرده چند سال دیگه کمر درد میشید.و همون طوری باهامون بای بای کرد و رفت.ولی اگه شما هم اوون خانمه رو با اوون تیپ و قیافه توی مدرستون میدیدید کپ میکردین خب بهمون حق بدین.راستی من ازتون یه سوالی دارم.پسر ها هم واسه ی همدیگه فال میگیرند؟جوابو توی نظر ها بنویسید ممنون میشم.
نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 12:50 | لینک  | 

باز میسرویم برایت

تا شاید دوباره شنوم صدایت

بعد از چند سال هنوز این جا نشسته ام؟

تو بگو؟

پس کجاست ان مهربانی

و ان خاطراتی رفتند و دیگر تکرار نشدند

بی تو من در تاریکی سکوت شب غرق شده ام

و دستان قوی و ترسناک تنهایی گلوی مرا میفشارند

گناهم چیست؟

در این جاده تنهایی کیست که به دادم برسد؟

من در این تاریکی گم شدم خاطره شدم

میشود که دوباره بیایی بنشینیم و ببینیم؟

بشنویم و برویم؟

بخوانیم و برای همیشه با هم بمانیم؟

 

 

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 12:35 | لینک  | 

سلام.مرسی از نظرهای همتون.ممنون.امروز ها خیلی سرم شلوغه.راستی شب یلدا خوش گذشت؟ببخشید که دیر شد ولی به همتون تبریک میگم.امروز به یک وبلاگی سر زدم که خیلی رو من تاثیر گذاشت.من نمی دونم ولی ذهنم رو خیلی به خودش مشغول کرده.

راستی مگه شما ها دوستام نیستید؟نمیخواهید کمکم کنید؟اگه انتقادی از وبلاگ یا خودم دارید حتما توی نظر ها بنویسید.خیلی ممنون میشم.

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 14:8 | لینک  | 

امدم و باز بی تو نشستم

دفتر خاطراتم را بوسیدم و بستم

تیغ اماده است

خود اماده ام

خاطرات ناخواسته

میگذرد از جلوی چشمانم

چه بود؟چه شد؟

ان همه امید و ارزو هیچ شد

سال ها در انتظارت بودم

و اکنون تو کنارم هستی

هیچ نمی گویی

نه نگاهی

نه جلالی

حال مردم و رفتم

ولی افسوس...

هیچ وقت با تو ننشستم

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 16:53 | لینک  | 

سلام.من خوبم.امیدوارم شما هم خوب باشید.الان که دارم اینو مینویسم توی خانه تنها هستم.به خاطر انتخابات همه ی مدارس تعطیل شدند.من هم امروز صبح دقیقا ساعت ۱۱ بیدار شدم.دلم برای همه فامیل هایمان تنگ شده.مخصوصا عطیه و بنفشه.خیلی وقته که ندیدمشون.امیدوارم هر جا که باشند سلامت باشند.نمیدونم چرا تازگی ها بی جنبه شدم.یعنی اگه یکی سر به سرم بگذاره خیلی عصبانی میشوم و رنگم قرمز میشه.این هم که مثل بقیه دختر ها خونه را نمیگذارم روی سرم به خاطر اینه که من ادم خیلی توداری هستم و اگه از چیزی خیلی هم ناراحت بشوم اصلا به روی خودم نمیارم.البته میدونم که این خیلی بده.خواهرم هم از این شخصیت من سواستفاده میکنه.بههمین خاطر هستش که ازش خوشم نمیاد.مردم خواهر دارند ما هم خواهر داریم.خدا را شکر دوستانم ظاهرا خیلی خوب هستند.امیدوارم باطنا هم همین طور باشند.به هر حال هم از همشون خصوصا مهسا ممنونم.
نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 11:8 | لینک  | 

سلام.امروز خیلی بد بود.از توی مدرسه هی برف میومد و میشست.بعد ۵ دقیقه دوباره افتاب میشد و همش اب میشد.ولی الان این جا برف کلی نشسته ولی هنوز اعلام نکردند که تعطیله.فردا امتحان تاریخ داریم.من هم به امید برف هیچی نخواندم.اما خوشبختانه این خانم چیره دست به قول معروف اینقدر با حاله که اگر هم ببینه که زیر برگه ات کتاب باز شده گذاشتی هم هیچی نمیگه.خیلی معلم با حالیه.ایول.من ۱ دوست دارم که خیلی عجیبه.یعنی نمیدونم چه جوری ها ولی من اصلا شک دارم که دختر باشه!!!اخه همش چسبیده به من.چند باری هم به من گفته که تا حالا اینقدر عاشق نشدم!!!اصلا من دیگه ازش میترسم وهفته ای ۱ بار واسم کلی کادو میاره.فکر کنم ورشکست شده باشه.ولی امیدوارم یکی منو از دست این ادم های خل و چل نجات بده..............
نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 21:54 | لینک  | 

سلام.امیدوارم همه خوب باشید.هیچ خبر خوبی نیست.از صبح داره برف میاد ولی نمیشینه.امروز دوشنبه بود به همین خاطر ساعت ۳ تعطیل شدیم.از دوشنبه ها بدم میاد.خیلی برنامه ی درسی ام سنگینه ولی اصلا حوصله ندارم بخوانم.باید راجع به دارو ها تحقیق کنیم.هر چی میگردم چیز خوبی پیدا نمیکنم اخه من همیشه توی همه ی تحقیق ها بهترین بودم.الان داره مسابقه والیبال ایران-کره را نشون میده که ماخیلی قشنگ داریم میبازیم.فردا هم فوتباله.اه...من با دوستم قرار دارم بیرون نمیتوانم اخر فوتبال رو ببینم.حالا دیگه برف تمام شده.توی مدرسه کلی به دلمون صابون زدیم که فردا تعطیله.اهان...یه مطلب خوب هم واسه ی دارو پیدا کردم.در ضمن خیلی حال داد امروز پای تلفن با دوستم خواهرم رو خیلی با حال سر کار گذاشتیم.خیلی حال داد.موفق باشید.تا بعد...

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 15:1 | لینک  | 

در قیر شب
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه‌ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه‌ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم‌ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می‌بندد
می‌کنم هر چه تلاش
او به من می‌خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح‌هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست‌ها پاها در قیر شب است

از مجموعه مرگ رنگ، سهراب سپهری

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 18:15 | لینک  | 

زندگی یک خیال نیست...

زندگی یک سراب نیست...

می توان ان سوی زندگی را در یک خیال و سراب دید

می توان ان را به زیبایی خیال اراست

و پس از ان شاید در روزی تمامی این زیبایی ها در هم بشکند

زندگی حقیقتی است به وسعت تمامی این لحظات زیبا و بیاد ماندنی

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 18:10 | لینک  | 

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 13:35 | لینک  | 

سلام به همگی دوستان.امیدوارم خوب باشید.امروزهم مثل بقیه روز ها مدرسه خیلی خوش گذشت.اما نه مثل همیشه.چون ما بقیه روزها ساعت ۵/۲ تعطیل میشویم اما امروز ساعت 12!!!!!!خیلی حال داد.موقع برگشتن به اصرار دوستم پیاده برگشتیم(اگر نه من خودم حال این کار ها رو توی این یخ و برف ندارم)4-5 بار توی راه خوردیم زمین.عصبانی بودم و مانتوام کثیف و گلی شده بود میخواستم بگیرم دوستم رو بزنم که خود مرجان خانم گل لیز خورد و رفت توی جوبی که اب های توش یخ زده بود و با افتادن مرجان همه ی یخ هایش شکست.دلم خنک شد!!!فردا امتحان فیزیک داریم.من فیزیک رو دوست دارم ولی هیچی نخواندم(وللش تا شب وقت دارم)امیدوارم در درس موفق باشم.چون تازه امروز برنامه ی درسی ام را تنظیم کردم.(بعد از 2 ماه)

نوشته شده توسط فراموش شده در ساعت 13:23 | لینک  |